فرهنگ آریانپور
هم پیوند کردن
#۲۰۸٬۴۹۱
knit
(past: knitted, knit ; past participle: knitted, knit) ـ بافتن، کشبافى کردن، به هم پیوستن، گره زدن، بستن
unify
متحد کردن، یکى کردن، یکى شدن، تک ساختن
unite
به هم پیوست، متحد کردن، یکى کردن، متفق کردن، وصلت دادن، ترکیب کردن، سکه قدیم انگلیسى
conjoin
پیوستن، وصل کردن، قرین شدن، مقترن، (حقوق) همسر، زوج
associate
هم پیوند، همبسته، آمیزش کردن، معاشرت کردن، همدم شدن، پیوستن، مربوط ساختن، دانشبهرى، شریک کردن، همدست، همقطار، عضو پیوسته، شریک، همسر، رفیق، وابسته، وابسته کردن
interlace
درهم بافتن، به هم پیچیدن، در هم آمیختن، در هم بافتن، مشبک کردن، از هم گذراندن، تقاطع کردن
interconnect
بستن، وصل کردن، به هم پیوستن، به هم وصل کردن