فرهنگ آریان‌پور

هم پیوند کردن

#۲۰۸٬۴۹۱

معنی‌های انگلیسی
۱

knit

(past: knitted, knit ; past participle: knitted, knit) ـ بافتن، کشبافى کردن، به هم پیوستن، گره زدن، بستن

۲

unify

متحد کردن، یکى کردن، یکى شدن، تک ساختن

۳

unite

به هم پیوست، متحد کردن، یکى کردن، متفق کردن، وصلت دادن، ترکیب کردن، سکه قدیم انگلیسى

۴

conjoin

پیوستن، وصل کردن، قرین شدن، مقترن، (حقوق) همسر، زوج

۵

associate

هم پیوند، همبسته، آمیزش کردن، معاشرت کردن، همدم شدن، پیوستن، مربوط ساختن، دانشبهرى، شریک کردن، همدست، همقطار، عضو پیوسته، شریک، همسر، رفیق، وابسته، وابسته کردن

۶

interlace

درهم بافتن، به هم پیچیدن، در هم آمیختن، در هم بافتن، مشبک کردن، از هم گذراندن، تقاطع کردن

۷

interconnect

بستن، وصل کردن، به هم پیوستن، به هم وصل کردن