هم پیوستن - به -
#۲۰۸٬۴۸۳
bind
(past: bound ; past participle: bound) ـ بستن، گرفتار و اسیر کردن، مقید و محصور کردن، به هم پیوستن، چسباندن، صحافى کردن و دوختن، الزام آور و غیر قابل فسخ کردن (به وسیله تعهد یا بیعانه)، متعهد و ملزم ساختن، بند، قید، بستگى، علاقه، مقید کردن، جلد کردن
admix
آمیختن، مخلوط کردن، به هم پیوستن، مخلوط شدن، آمیزش کردن، دخالت کردن
graft
قلمه، پیوند، پیوند گیاه، گیاه پیوندى، (جراحى) پیوند بافت، تحصیل پول و مقام و غیره از راه هاى نادرست، ساخت و پاخت، سوء استفاده، اختلاس، خندق، پیوند زدن، به هم پیوستن، جفت کردن، از راه نادرستى تحصیل کردن
clobber
(انگلیس) خمیر یاچسب سیاه رنگى که با آن ترک و شکاف هاى کفش را پر مى کنند، دنده (ماشین)، لباس، جامه، وصله کردن، به هم پیوستن، زدن، کتک زدن
concrete
سفت کردن، با شفته اندودن یا ساختن، به هم پیوستن، ساروج کردن واقعى، به هم چسبیده، سفت، بتون، ساروج شنى، اسم ذات
anastomose
به هم پیوستن، جوش خوردن (در مورد اعضاء بدن)
inosculate
به هم پیوستن، درهم باز شدن، سردرهم آوردن، به هم اتصال دادن، آمیختن
anastomosis
هم دهانى، هم دهان گرى، به هم پیوستن، تلاقى (رگها و اعصاب)
concatenate
به هم پیوستن، مسلسل کردن، الحاق کردن