فرهنگ آریان‌پور

هم پیوستن - به -

#۲۰۸٬۴۸۳

معنی‌های انگلیسی
۱

bind

(past: bound ; past participle: bound) ـ بستن، گرفتار و اسیر کردن، مقید و محصور کردن، به هم پیوستن، چسباندن، صحافى کردن و دوختن، الزام آور و غیر قابل فسخ کردن (به وسیله تعهد یا بیعانه)، متعهد و ملزم ساختن، بند، قید، بستگى، علاقه، مقید کردن، جلد کردن

۲

admix

آمیختن، مخلوط کردن، به هم پیوستن، مخلوط شدن، آمیزش کردن، دخالت کردن

۳

graft

قلمه، پیوند، پیوند گیاه، گیاه پیوندى، (جراحى) پیوند بافت، تحصیل پول و مقام و غیره از راه هاى نادرست، ساخت و پاخت، سوء استفاده، اختلاس، خندق، پیوند زدن، به هم پیوستن، جفت کردن، از راه نادرستى تحصیل کردن

۴

clobber

(انگلیس) خمیر یاچسب سیاه رنگى که با آن ترک و شکاف هاى کفش را پر مى کنند، دنده (ماشین)، لباس، جامه، وصله کردن، به هم پیوستن، زدن، کتک زدن

۵

concrete

سفت کردن، با شفته اندودن یا ساختن، به هم پیوستن، ساروج کردن واقعى، به هم چسبیده، سفت، بتون، ساروج شنى، اسم ذات

۶

anastomose

به هم پیوستن، جوش خوردن (در مورد اعضاء بدن)

۷

inosculate

به هم پیوستن، درهم باز شدن، سردرهم آوردن، به هم اتصال دادن، آمیختن

۸

anastomosis

هم دهانى، هم دهان گرى، به هم پیوستن، تلاقى (رگها و اعصاب)

۹

concatenate

به هم پیوستن، مسلسل کردن، الحاق کردن