هدف
#۲۰۷٬۲۷۱
target
هدف، نشانگاه، نشان، هدف گیرى کردن، تیر نشانه واژه هاى شامل
quintain
هدف، تیر، هدف حمله، شعر پنج سطرى
aim
دانستن، فرض کردن، ارزیابى کردن، شمردن، رسیدن، نائل شدن (به)، به نتیجه رسیدن، قراول رفتن، قصد داشتن، هدف گیرى کردن، نشانه گرفتن حدس، گمان، جهت، میدان، مراد، راهنمایى، رهبرى، نشان، هدف، مقصد
butt
شاخ زدن، ضربه زدن، پیش رفتن، پیشرفتگى داشتن، نزدیک یا متصل شدن، بشکه، ته، بیخ، کپل، ته درخت، ته قنداق تفنگ، هدف
goal
(در فوتبال) دروازه، دروازه بان، مقصد، هدف، گل زدن، هدفى در پیش داشتن
mark
نشان، ارزه، نمره، نشانه، علامت، داغ، هدف، پایه، نقطه، درجه، مرز، حد، علامت گذاشتن، توجه کردن
cause
سبب، علت، موجب، انگیزه، هدف، (حقوق) مرافعه، موضوع منازع فیه، نهضت، جنبش، سبب شدن، واداشتن، ایجاد کردن (غالباً بامصدر) ـ
point
نقطه، ممیز، اشاره کردن، نوک، سر، نکته، ماده، اصل، موضوع، جهت، درجه، امتیاز بازى، نمره درس، پوان، هدف، مسیر، مرحله، قله، پایان، تیز کردن، گوشه دار کردن، نوکدار کردن، نوک گذاشتن (به)، خاطر نشان کردن، نشان دادن، متوجه ساختن، نقطه گذارى کردن
prick
خراش سوزن، نقطه، زخم به قدر سرسوزن، جزء کوچک چیزى، هدف، منظور، نقطه نت موسیقى، چیز خراش دهنده (مثل نوک سوزن)، خار، تیغ، نیش، سیخونک، آلت ذکور، راست، شق، خلیدن، با چیز نوک تیز فرو کردن، خراش دادن، با سیخونک به حرکت واداشتن، تحریک کردن، آزردن
scope
حوزه، وسعت، نوسان نما، هدف، منظور، نقطه توجه، طرح نهایى، فحوا، مفاد، مطمح نظر، میدان دید، آزادى عمل، میدان، قلمرو
sight
بینایى، دید، نظر، منظره، رویت کردن، بینش، باصره، تماشا، آلت نشانه روى، جلوه، قیافه، جنبه، چشم، قدرت دید، دیدگاه، هدف، دیدن، دید زدن، نشان کردن، بازرسى کردن
targe
(اسکاتلند) آماج، هدف، سپر، سند، زدن، پرسیدن
purpose
منظور، مقصود، عمد، قصد، عزم، هدف، پیشنهاد، در نظر داشتن، قصد داشتن، پیشنهاد کردن، نیت
bourgeon
(bourne , bourn , burgeon =) ـ سرحد، مرز، هدف، قلمرو
objective
مقصود، هدف، عینى، معقول، قابل مشاهده، بى طرف، علمى و بدون نظر خصوصى، حالت مفعولى، برونى، منظور
prize
انعام، جایزه، ممتاز، غنیمت، ارزش بسیار قائل شدن، مغتنم شمردن