نیرو
#۲۰۵٬۷۵۶
strength
نیرو، زور، قوت، قوه، توانایى، دوام، استحکام
gut
روده، زه، تنگه، شکم، شکنبه، (در جمع) دل و روده، احشاء، پر خورى، شکم گندگى، طاقت، جرات، بنیه، نیرو، روده در آوردن از، غارت کردن، حریصانه خوردن
pep
حال، نیرو، بشاشت، چالاکى، نیرو دادن
force
زور، نیرو، جبر، عنف، نفوذ، (در جمع) قوا، عده، شدت عمل، (فیزیک) بردار نیرو، خشونت نشان دادن، درهم شکستن، قفل یا چفت را شکستن، مسلح کردن، مجبور کردن به زور گرفتن، به زور باز کردن، بى عصمت کردن، راندن، بیرون کردن، با زور جلو رفتن، تحمیل، مجبور کردن force عامیانه
blood
خون، خوى، مزاج، نسبت، خویشاوندى، نژاد، (مجازى) نیرو، خون آلود کردن، خون جارى کردن، خون کسى را به جوش آوردن، عصبانى کردن
might
توانایى، زور، قدرت، نیرو، انرژى
power
زور، قدرت، برترى، توان، نیرو، اقتدار، سلطه نیروى برق، قدرت دید ذره بین، نیرو بخشیدن به، نیرومند کردن، زور به کار بردن، برق
breath
دم، نفس، نسیم، (مجازى) نیرو، جان، رایحه
thrust
(past: thrust ; past participle: thrust) ـ فرو کردن، انداختن، پرتاب کردن، چپاندن، سوراخ کردن، رخنه کردن در، به زور باز کردن، نیرو، فشار موتور، نیروى پرتاب، زور، فشار
leverage
شیوه به کار بردن اهرم، کار اهرم، دستگاه اهرمى، وسیله نفوذ، نیرو، قدرت نفوذ (در امرى)
puissance
(power، strength) توان، قدرت، نیرو، توانایى
beef
گوشت گاو، پروارى کردن و ذبح کردن، شکوه و شکایت کردن، تقویت کردن beef خودمانی
steam
بخار، دمه، بخار آب، بخار دادن، بخار کردن
oomph
چاذبه شخصى، دلربایى