نحیف
#۱۹۸٬۸۶۵
haggard
نحیف، داراى چشمان فرو رفته، رام نشده
lank
لاغر، نحیف، خمیده، خمار
lean
(past: leaned, leant ; past participle: leaned, leant) ـ تکیه کردن، تکیه زدن، پشت دادن، کج شدن، خم شدن، پشت گرمى داشتن، متکى شدن، تکیه دادن به طرف، تمایل داشتن، لاغر، نزار، نحیف، اندک، ضعیف، کم سود، بیحاصل
frail
نازک، سست، نحیف، شکننده، زودگذر، سست در برابر وسوسه شیطانى، گول خور، بى مایه
gaunt
لاغر، نحیف، بدقیافه، زننده، بى ثمر، لاغر کردن، زننده ساختن، ویران کردن
skimp
کم، غیر کافى، نحیف، کم دادن، خسیسانه دادن
spare
دریغ داشتن، مضایقه کردن، چشم پوشیدن از، بخشیدن، براى یدکى نگاه داشتن، درذخیره نگاه داشتن، مضایقه، ذخیره، یدکى، لاغر، نحیف، نازک، کم حرف، یدک
wonky
بى ثبات، ضعیف، نحیف، لرزان، سست، افتادنى
feeble
ضغیف، کم زور، ناتوان، عاجز، سست، نحیف
lenten
وابسته به چله، روزهاى پرهیز و روزه، بى گوشت، لاغر، نحیف، ناگوار، حزن آور
meager
(meagre =) ـ لاغر، نزار، بى برکت، بى چربى، نحیف، ناچیز
scrimp
قلیل، اندک، ناچیز، نحیف، تقلیل دادن، امساک کردن، خست کردن
skimpy
لئیم، خسیس، قلیل، اندک، نحیف، ناقص
slight
مقدار ناچیز، شخص بى اهمیت، ناچیز شمارى، بى اعتنایى، تحقیر، صیقلى، تراز، لاغر، نحیف، باریک اندام، پست، حقیر، فروتن، کودن، قلیل، اندک، کم، ناچیز شمردن، تراز کردن
slimsy
(slimpsy =) ـ زود شکن و بدساخت، لاغر، باریک اندام، نحیف
slimpsy
(slimsy =) ـ زود شکن و بدساخت، لاغر، باریک اندام، نحیف
pindling
ظریف، نحیف، لاغر، اخمو، ترشرو