میانه
#۱۹۴٬۵۷۴
meant
میانه، متوسط، میان، مشترک
intermediate
میانه، متوسط، در میان آینده، مداخله کننده، در میان واقع شونده، واسطه، میانجى
mean
(past: meant ; past participle: meant) ـ میانه، متوسط، وسطى، واقع دروسط، حد وسط، میانه روى، اعتدال، منابع درآمد، عایدى، پست فطرت، بدجنس، آب زیرکاه، قصد داشتن، مقصود داشتن، هدف داشتن، معنى و مفهوم خاصى داشتن، معنى دادن، میانگین
medial
میانى، وسطى، مابین، میانه، متوسط
median
میانگین، وسطى، میانه، حد فاصل، میانى، (در مثلث) میانه، (با حرف بزرگ) اهل کشور ماد
middle
میان، وسط، مرکز، کمر، میانى، وسطى، میانه، متوسط، میانه حال
average
متوسط، معدل، حد وسط، میانه، درجه عادى، میانگین، حد وسط (چیزى را) پیدا کردن، میانه قرار دادن، میانگین گرفتن، روى هم رفته، بالغ شدن
tolerable
قابل تحمل، نسبتا خوب، میانه، متوسط، قابل قبول، مدارا پذیر، تحمل پذیر
normal
در حال عادى، معمولاً، به طور عادى یا طبیعى normally
neutral
خنثى، بى طرف، بیطرف، بدون جانبدارى، بیرنگ، نادر گیر
middling
وسط، میان، جمله مشترک، (به صورت جمع) اجناس مختلف از درجه متوسط moderate
indifferent
خونسرد، لاقید، بیطرف، بى تمایل، جزیى، بى اثر، ناچیز، نه چندان خوب