فرهنگ آریان‌پور

میانجی‌ گری‌ کردن

#۱۹۴٬۵۲۵

معنی‌های انگلیسی
۱

mediate

میانى، وسطى، واقع در میان، غیر مستقیم، میانجى گرى کردن، وساطت کردن، پابمیان گذاردن، در میان واقع شدن

۲

interpose

مداخله کردن، پا به میان گذاردن، در میان آمدن، میانجى شدن