موجب شدن
#۱۹۳٬۰۲۸
bring
(past: brought ; past participle: brought) ـ آوردن، رساندن به، موجب شدن
inure
(enur =) ـ عادت دادن، خودادن، آموخته کردن، معتاد کردن، موجب شدن
afford
دادن، حاصل کردن، تهیه کردن، موجب شدن، از عهده برآمدن، استطاعت داشتن
entail
مستلزم بودن، شامل بودن، فراهم کردن، متضمن بودن، در بر داشتن، حمل کردن بر، حبس یاوقف کردن، موجب شدن
evince
نشان دادن، معلوم کردن، ابراز داشتن، موجب شدن، برانگیختن
inbreed
تولید کردن، موجب شدن، به وجود آوردن، پرورش دادن، از جانوران هم تیره تخم کشیدن، از یک نژاد ایجاد کردن
effecturate
فراهم کردن، موجب شدن، انجام دادن
do
(past: did ; past participle: done) ـ کردن، عمل کردن، انجام دادن، کفایت کردن، این کلمه در ابتداى جمله به صورت علامت سوال مى آید، فعل معین
draw
(past: drew ; past participle: drawn) ـ کشیدن، رسم کردن، قرعه کشیدن، قرعه کشى، بیرون کشیدن، دریافت کردن، کشش draw effects effectuate make play
incur
موجب (خرج یا ضرر یا تنبیه و غیره) شدن، متحمل شدن، وارد آمدن، (خسارت) دیدن
beget
(past: begot, begat ; past participle: begotten) ـ تولید کردن، به وجود آوردن، ایجاد کردن، سبب وجود شدن
contribute
اعانه دادن، شرکت کردن در، همکارى و کمک کردن، هم بخشى کردن