فرهنگ آریان‌پور

منقطع

#۱۹۱٬۸۵۷

معنی‌های انگلیسی
۱

discontinuous

منقطع، غیر مداوم، منفصل، ناپیوسته

۲

snatchy

جزیى، منقطع، با عجله انجام شده، (مجازى) قطع شده

۳

staccato

(موسیقى) قطع شده، منقطع، به طور فشرده، به طور بریده بریده ادا کردن

۴

broken

(past: broke ; past participle: broken) ـ شکستن، خرد کردن، نقض کردن، شکاف، وقفه، طلوع، مهلت، شکست، از هم باز کردن، انقصال، شکستگى break

۵

patchy

تکه تکه، وصله وصله، جور به جور، وصله دار

۶

articulate

شمرده سخن گفتن، مفصل دار کردن، ماهر در صحبت، بندبند