فرهنگ آریان‌پور

منفصل

#۱۹۱٬۷۶۴

معنی‌های انگلیسی
۱

disjunct

منفصل، جدا شده، مجزا، (منطق) وجه تفکیک، شق

۲

free

آزاد، مستقل، میدانى، مطلق، اختیارى، مختار، مجانى، رایگان، سخاوتمندانه، روا، مجاز، منفصل، رها، به طور مجانى، آزاد کردن، ترخیص کردن

۳

disjoin

وضع از هم گسیخته، بى تکلیفى، جدا، منفصل، متلاشى، بى ربط ساختن

۴

acondylose

(گیاه شناسى) ناپیوسته، منفصل، بى اتصال، بدون بند یا مفصل

۵

acondylous

(گیاه شناسى) ناپیوسته، منفصل، بى اتصال، بدون بند یا مفصل

۶

disconnected

جدا، سوا، بریده، منفصل، بیربط

۷

discontinuous

منقطع، غیر مداوم، منفصل، ناپیوسته

۸

broken

(past: broke ; past participle: broken) ـ شکستن، خرد کردن، نقض کردن، شکاف، وقفه، طلوع، مهلت، شکست، از هم باز کردن، انقصال، شکستگى break