فرهنگ آریان‌پور

منظم

#۱۹۱٬۶۳۰

معنی‌های انگلیسی
۱

orderly

منظم، مرتب، با انضباط، (علوم نظامى) گماشته، مصدر، خدمتکار بیمارستان

۲

pitched

منظم، حسابى، تهیه دیده

۳

regular

منظم، مرتب، با قاعده، معین، مقرر، عادى، باقاعده

۴

square

چارگوش، مربع، توان دوم، مجذور، جذر، میدان، منصف، منظم، حسابى، عادلانه، برابر، راست حسینى، چهارگوش کردن، مربع کردن، بتوان دوم بردن، مجذور کردن، وفق دادن، جور درآوردن، واریز کردن، چهارگوش، گوشه دار

۵

ordered

راسته، دسته، طبقه، زمره، صنف، آئین و مراسم، فرقه یا جماعت مذهبى، گروه خاصى، انجمن، دسته اجتماعى، سامان، نظم، انتظام، آرایش، رسم، آئین، مقام، مرتبه، سبک، طرز، مرحله، نوع، دستور، امر، درمان، امریه، فرمایش، حواله، برات دستور دادن، منظم کردن، سفارش دادن، تنظیم کردن، ترتیب، رتبه، سفارش، مرتب کردن order

۶

methodical

اسلوب دار، مرتب، منظم، با روش

۷

businesslike

مرتب، منظم، داراى صورت کار عملى

۸

first string

دائمى، منظم، درجه یک

۹

neat

پاکیزه، تمیز، شسته و رفته، مرتب، گاو

۱۰

steady

یکنواخت، محکم، پرپشت، استوار، ثابت، پى درپى، مداوم، پیوسته و یکنواخت کردن، استوار یا محکم کردن، ساکن شدن

۱۱

organic

عضوى، ساختمانى، موثر در ساختمان اندام، اندام دار، اساسى، اصلى، ذاتى، بنیانى، حیوانى، آلى، وابسته به شیمى آلى، وابسته به موجود آلى

۱۲

systematic

قاعده دار، با همست، همست دار، روش دار، اصولى systematic taut