منظم
#۱۹۱٬۶۳۰
orderly
منظم، مرتب، با انضباط، (علوم نظامى) گماشته، مصدر، خدمتکار بیمارستان
pitched
منظم، حسابى، تهیه دیده
regular
منظم، مرتب، با قاعده، معین، مقرر، عادى، باقاعده
square
چارگوش، مربع، توان دوم، مجذور، جذر، میدان، منصف، منظم، حسابى، عادلانه، برابر، راست حسینى، چهارگوش کردن، مربع کردن، بتوان دوم بردن، مجذور کردن، وفق دادن، جور درآوردن، واریز کردن، چهارگوش، گوشه دار
ordered
راسته، دسته، طبقه، زمره، صنف، آئین و مراسم، فرقه یا جماعت مذهبى، گروه خاصى، انجمن، دسته اجتماعى، سامان، نظم، انتظام، آرایش، رسم، آئین، مقام، مرتبه، سبک، طرز، مرحله، نوع، دستور، امر، درمان، امریه، فرمایش، حواله، برات دستور دادن، منظم کردن، سفارش دادن، تنظیم کردن، ترتیب، رتبه، سفارش، مرتب کردن order
methodical
اسلوب دار، مرتب، منظم، با روش
businesslike
مرتب، منظم، داراى صورت کار عملى
first string
دائمى، منظم، درجه یک
neat
پاکیزه، تمیز، شسته و رفته، مرتب، گاو
steady
یکنواخت، محکم، پرپشت، استوار، ثابت، پى درپى، مداوم، پیوسته و یکنواخت کردن، استوار یا محکم کردن، ساکن شدن
organic
عضوى، ساختمانى، موثر در ساختمان اندام، اندام دار، اساسى، اصلى، ذاتى، بنیانى، حیوانى، آلى، وابسته به شیمى آلى، وابسته به موجود آلى
systematic
قاعده دار، با همست، همست دار، روش دار، اصولى systematic taut