فرهنگ آریانپور
منجمد کردن
#۱۹۱٬۱۴۸
ice
منجمد کردن، یخ بستن، منجمد شدن، شکر پوش کردن، یخ، سردى، خونسردى و بى اعتنایى
jell
لرزانک، منجمد کردن، دلمه شدن، سفت کردن، بستن، ماسیدن
curdle
بستن، دلمه کردن، دلمه شدن، منجمد کردن
glaciate
یخ بستن، منجمد شدن، منجمد کردن، یخ زدن، با برف یا یخ پوشاندن
freeze
(past: froze ; past participle: frozen) ـ یخ بستن، منجمد شدن، بى اندازه سرد کردن، فلج کردن، فلج شدن، ثابت کردن، غیر قابل حرکت ساختن، یخ زدگى، افسردگى
congeal
ماسیدن، یخ بستن، بستن، منجمد شدن، سفت کردن