فرهنگ آریان‌پور

منجمد کردن

#۱۹۱٬۱۴۸

معنی‌های انگلیسی
۱

ice

منجمد کردن، یخ بستن، منجمد شدن، شکر پوش کردن، یخ، سردى، خونسردى و بى اعتنایى

۲

jell

لرزانک، منجمد کردن، دلمه شدن، سفت کردن، بستن، ماسیدن

۳

curdle

بستن، دلمه کردن، دلمه شدن، منجمد کردن

۴

glaciate

یخ بستن، منجمد شدن، منجمد کردن، یخ زدن، با برف یا یخ پوشاندن

۵

freeze

(past: froze ; past participle: frozen) ـ یخ بستن، منجمد شدن، بى اندازه سرد کردن، فلج کردن، فلج شدن، ثابت کردن، غیر قابل حرکت ساختن، یخ زدگى، افسردگى

۶

congeal

ماسیدن، یخ بستن، بستن، منجمد شدن، سفت کردن