فرهنگ آریان‌پور

منجمد

#۱۹۱٬۱۴۲

معنی‌های انگلیسی
۱

rimy

منجمد، قافیه دار

۲

solid

جسم جامد، ماده جامد، سفت، سخت، مکعب، سه بعدى، محکم، استوار، قوى، خالص، ناب، بسته، منجمد، یک پارچه، حجمى، توپر، نیرومند، قابل اطمینان

۳

frigid

بسیار سرد، منجمد، داراى اندکى تمایل جنسى

۴

frozen

(past: froze ; past participle: frozen) ـ یخ بستن، منجمد شدن، بى اندازه سرد کردن، فلج کردن، فلج شدن، ثابت کردن، غیر قابل حرکت ساختن، یخ زدگى، افسردگى freeze

۵

gelid

بسیار سرد، یخ کرده، کاملاً سرد و بسته شده

۶

arctic

شمالى، وابسته به قطب شمال، سرد، شمالگان