فرهنگ آریانپور
منجمد
#۱۹۱٬۱۴۲
rimy
منجمد، قافیه دار
solid
جسم جامد، ماده جامد، سفت، سخت، مکعب، سه بعدى، محکم، استوار، قوى، خالص، ناب، بسته، منجمد، یک پارچه، حجمى، توپر، نیرومند، قابل اطمینان
frigid
بسیار سرد، منجمد، داراى اندکى تمایل جنسى
frozen
(past: froze ; past participle: frozen) ـ یخ بستن، منجمد شدن، بى اندازه سرد کردن، فلج کردن، فلج شدن، ثابت کردن، غیر قابل حرکت ساختن، یخ زدگى، افسردگى freeze
gelid
بسیار سرد، یخ کرده، کاملاً سرد و بسته شده
arctic
شمالى، وابسته به قطب شمال، سرد، شمالگان