مناسب
#۱۹۰٬۸۶۹
fitting
مناسب، بجا، بمورد، بموقع، پرو لباس، جفت سازى، سوار کنى، لوازم واژه هاى شامل
fit
بیهوشى، غش، تشنج، هیجان، درخور، مناسب، شایسته، تندرست، اندازه بودن (جامه) برازندگى، زیبنده بودن بر، مناسب بودن براى، (مجازى) شایسته بودن، متناسب کردن، سوار یا جفت کردن، (حقوق) صلاحیت دار کردن، تطبیق کردن، قسمتى از شعر یا سرود، بند، در خور، مقتضى، خوراندن
able
توانا بودن، شایستگى داشتن، لایق بودن، مناسب بودن، آماده بودن، آرایش دادن، لباس پوشاندن، قوى کردن توانا، لایق، آماده، با استعداد، صلاحیت دار، قابل، مطیع، مناسب، (حقوق) داراى صلاحیت قانونى، پسوندى براى ساختن صفت است به معنى " داراى قدرت "، شایسته
adapted
تطبیق شده، موافق، مناسب، جرح و تعدیل شده
condign
سزاوار، فراخور، مناسب
adaption
سازگارى، انطباق، توافق، سازش، مناسب، تطبیق، اقتباس
adequate
کافى، تکافو کننده، مناسب، لایق، صلاحیت دار، بسنده، مساوى، رسا، متساوى بودن، موثر بودن، شایسته بودن مساوى ساختن
assorted
جور شده، همه فن حریف، همسر، یار، درخور، مناسب
becoming
(past: became ; past participle: become) ـ شدن، درخوربودن، برازیدن، آمدن به، مناسب بودن، تحویل یافتن، زیبنده بودن
adaptable
قابل توافق، قابل جرح و تعدیل، مناسب، سازگار، وفق پذیر
congurous
درخور، مناسب، مطابق، جور، منطبق
expedient
مقتضى، مصلحت، مناسب، تهور آمیز
adaptation
سازگارى، انطباق، توافق، سازش، مناسب، تطبیق، اقتباس
convenient
راحت، مناسب، راه دست
applicatory
قابل اجراء، قابل اطلاق، مناسب، عملى، اعمال شدنى
appropriate
اختصاص دادن، براى خود برداشتن، ضبط کردن، درخور، مناسب، مقتضى
accommodating
همساز، همساز کردن، جا دادن، منزل دادن، وفق دادن با، تطبیق نمودن، تصفیه کردن، اصلاح کردن، آماده کردن (براى)، پول وام دادن (به کسى)