فرهنگ آریانپور
ملزم کردن
#۱۹۰٬۴۸۷
bind
(past: bound ; past participle: bound) ـ بستن، گرفتار و اسیر کردن، مقید و محصور کردن، به هم پیوستن، چسباندن، صحافى کردن و دوختن، الزام آور و غیر قابل فسخ کردن (به وسیله تعهد یا بیعانه)، متعهد و ملزم ساختن، بند، قید، بستگى، علاقه، مقید کردن، جلد کردن
hold
(past: held ; past participle: held) ـ دست نگاه داشتن، تامل، نگهداشتن، نگاه داشتن، دردست داشتن، گرفتن، جا گرفتن، تصرف کردن، چسبیدن، نگاهدارى
compel
مجبور کردن، وادار کردن
oblige
مجبور کردن، وادار کردن، مرهون ساختن، متعهد شدن، لطف کردن
require
نیاز داشتن، لازم بودن، لازم دانستن، بایستن، لازم داشتن، خواستن، مستلزم بودن
obligate
در محظور قرار دادن، متعهد و ملتزم کردن، ضامن سپردن، ضرورى
constrain
به زور و فشار وادار کردن، تحمیل کردن