فرهنگ آریان‌پور

ملزم‌ کردن

#۱۹۰٬۴۸۷

معنی‌های انگلیسی
۱

bind

(past: bound ; past participle: bound) ـ بستن، گرفتار و اسیر کردن، مقید و محصور کردن، به هم پیوستن، چسباندن، صحافى کردن و دوختن، الزام آور و غیر قابل فسخ کردن (به وسیله تعهد یا بیعانه)، متعهد و ملزم ساختن، بند، قید، بستگى، علاقه، مقید کردن، جلد کردن

۲

hold

(past: held ; past participle: held) ـ دست نگاه داشتن، تامل، نگهداشتن، نگاه داشتن، دردست داشتن، گرفتن، جا گرفتن، تصرف کردن، چسبیدن، نگاهدارى

۳

compel

مجبور کردن، وادار کردن

۴

oblige

مجبور کردن، وادار کردن، مرهون ساختن، متعهد شدن، لطف کردن

۵

require

نیاز داشتن، لازم بودن، لازم دانستن، بایستن، لازم داشتن، خواستن، مستلزم بودن

۶

obligate

در محظور قرار دادن، متعهد و ملتزم کردن، ضامن سپردن، ضرورى

۷

constrain

به زور و فشار وادار کردن، تحمیل کردن