فرهنگ آریان‌پور

مفلس

#۱۸۹٬۰۴۴

معنی‌های انگلیسی
۱

busted

(past: busted, bust ; past participle: busted, bust) ـ مجسمه نیم تنه، بالاتنه، سینه، انفجار، ترکیدگى، خرد گشتن، ورشکست شدن، ورشکست کردن، بیچاره کردن bust

۲

strapped

بند چرمى، بند رکاب، تسمه رکاب، تسمه، فیش، تازیانه زنى، تسمه فلزى با تسمه بستن با تسمه نگاه داشتن، کشیدن، تیز کردن (تیو)، با تسمه آویختن خودمانی‌ skint stony broke بسیار

۳

bankrupt

ورشکسته، ورشکست کردن و شدن

۴

destitute

بینوا، بیچاره، خالى، نیازمند

۵

insolvent

محجور، معسر