فرهنگ آریان‌پور

مغز

#۱۸۸٬۷۱۴

معنی‌های انگلیسی
۱

core

مغز و درون هر چیزى، چنبره، هسته

۲

brain

مغز، مخ، کله، هوش، ذکاوت، فهم، مغز کسى را درآوردن، به قتل رساندن

۳

kernel

مغز، هسته، مغزهسته، خستو، تخم، دانه، هسته اصلى، شالوده

۴

marrow

مغز استخوان، مخ، مغز، قسمت عمده، جوهر

۵

encephalon

مغز، مخ، دماغ

۶

mind

فکر، خاطر، ذهن، خیال، مغز، فهم، فکر چیزى را کردن، یاد آورى کردن، تذکر دادن، مراقب بودن، مواظبت کردن، ملتفت بودن، اعتناء کردن به، حذر کردن از، تصمیم داشتن

۷

pate

کله، سر، سر یا قسمتى از سر انسان، مغز

۸

gray matter

ماده خاکسترى بافت عصبى، مغز

۹

bean

(گیاه شناسى) باقلا، لوبیا، دانه، حبه، چیز کم ارزش و جزیى

۱۰

head

نوک، سر، کله، راس، عدد، ابتدا ى، انتها، دماغه، دهانه، رئیس، سالار، عنوان، موضوع، منتها درجه، موى سر، فهم، خط سر، فرق، سرصفحه، سرستون، سر درخت، اصلى، عمده، مهم سر گذاشتن به، داراى سر کردن، ریاست داشتن بر، رهبرى کردن، دربالا واقع شدن head ـ (58)