فرهنگ آریان‌پور

معین کردن

#۱۸۸٬۵۹۴

معنی‌های انگلیسی
۱

define

معین کردن، تعریف کردن، معنى کردن

۲

cast

(past: cast ; past participle: cast) ـ درقالب قرار دادن، به شکل درآوردن، انداختن، طرح کردن، معین کردن (رل بازیگر)، پخش کردن (رل میان بازیگران)، پراکندن، ریختن به طور اسم صدر)، مهره ریزى، طاس اندازى، قالب، طرح، گچ گیرى، افکندن

۳

allot

تخصیص دادن، معین کردن، سهم دادن

۴

limit

حد، محدود کردن، حدود، کنار، پایان، اندازه، وسعت، معین کردن، منحصر کردن

۵

govern

حکومت کردن، حکمرانى کردن، تابع خود کردن، حاکم بودن، فرماندارى کردن، معین کردن، کنترل کردن، مقرر داشتن

۶

settle

واریز، تسویه، جا دادن، ماندن، مقیم کردن، ساکن کردن، واریز کردن، تصفیه کردن، معین کردن، ته نشین شدن، تصفیه حساب کردن، نشست کردن

۷

specify

تبیین کردن، مشخص کردن، تعیین کردن، معین کردن، معلوم کردن، جنبه خاصى قائل شدن براى، ذکر کردن، مخصوصاً نام بردن، تصریح کردن

۸

allocate

اختصاص دادن، معین کردن، تخصیص دادن

۹

ascertain

معلوم کردن، ثابت کردن، معین کردن

۱۰

delineate

مشخص کردن، ترسیم نمودن، معین کردن

۱۱

designate

نامزد کردن، گماشتن، معین کردن، تخصیص دادن، برگزیدن

۱۲

denominate

نامیدن، معین کردن، تخصیص دادن به