فرهنگ آریان‌پور

معین‌ کردن

#۱۸۸٬۵۹۳

معنی‌های انگلیسی
۱

define

معین کردن، تعریف کردن، معنى کردن

۲

allot

تخصیص دادن، معین کردن، سهم دادن

۳

allocate

اختصاص دادن، معین کردن، تخصیص دادن

۴

set

(past: set ; past participle: set) ـ مجموعه، نشاندن، دستگاه، دست، دسته، یکدست (ظروف و غیره)، دوره، جهت، سمت، قرار گرفته، واقع شده، لجوج، دقیق، روشن، مصمم، قرار دادن، گذاردن، نهادن، مرتب کردن، چیدن، کار گذاشتن، سوار کردن، جا انداختن، آغاز کردن، مستقر شدن

۵

state

حالت، کشور، ایالت، توضیح دادن، جزء به جزء شرح دادن، اظهار داشتن، اظهار کردن، تعیین کردن، حال، چگونگى، کیفیت، دولت، استان، ملت، جمهورى، کشورى، دولتى state ـ (47)

۶

appoint

تعیین کردن، برقرار کردن، منصوب کردن، گماشتن، واداشتن

۷

determine

تصمیم گرفتن، مصمم شدن، حکم دادن، تعیین کردن