فرهنگ آریان‌پور

معین

#۱۸۸٬۵۷۸

معنی‌های انگلیسی
۱

ledger

معین، دفترکل، سنگ پهن روى گور، تیر، تخته

۲

definite

معین، قطعى، تصریح شده، صریح، روشن، معلوم

۳

appointed

معین، مقرر، گماشته، آراسته، مجهز

۴

auxiliary

معین، کمک دهنده، امدادى، کمکى

۵

ally

پیوستن، متحد کردن، هم پیمان، دوست، معین

۶

precise

دقیق و مختصر کردن، مختصر و مفید، جامع، صریح، دقیق، معین

۷

regular

منظم، مرتب، با قاعده، معین، مقرر، عادى، باقاعده

۸

settled

جمعیت دار، آباد، مقیم، مستقر، جاى گیر، ثابت، آرام، صاف، معین، مقرر

۹

adjutant

یار، کمک، مساعد، یاور، (علوم نظامى) آجودان، معین

۱۰

limiting

حد، محدود کردن، حدود، کنار، پایان، اندازه، وسعت، معین کردن، منحصر کردن limit

۱۱

positive

مثبت، یقین، قطعى، محقق، معین، مطلق، ساده

۱۲

punctual

دقیق، وقت شناس، خوش قول، بموقع، ثابت در یک نقطه، (مثل نقطه) لایتجزى، نکته دار، معنى دار، نیشدار، صریح، معین، مشروح، با ذکر جزئیات دقیق، آداب دان

۱۳

accessory

فرعى، معین، (حقوق) همدست، معاون، شریک (جرم)، نمائات و نتایج (در جمع)، لوازم یدکى، (حقوق) تابع، لاحق، فروع و ضمائم، منضمات، لوازم فرعى، دعواى فرعى، هم دست

۱۴

ancillary

فرعى، معین، کمک، دستیار، تابع، مستخدم بومى، مربوط به کلفت، کمکى

۱۵

assignable

حواله اى، واگذاردنى، قابل تعیین و تخصیص، معین، مشخص، معلوم

۱۶

accessorial

معاون، شریک، معین، فرعى، (حقوق) مربوط بمعاون جرم

۱۷

given

(past: gave ; past participle: given) ـ واگذار کردن، دادن (به)، بخشیدن، دهش، دادن، پرداخت کردن، اتفاق افتادن، فدا کردن، ارائه دادن، بمعرض نمایش گذاشتن، رساندن، تخصیص دادن، نسبت دادن به، بیان کردن، شرح دادن، افکندن، گریه کردن give