معین
#۱۸۸٬۵۷۸
ledger
معین، دفترکل، سنگ پهن روى گور، تیر، تخته
definite
معین، قطعى، تصریح شده، صریح، روشن، معلوم
appointed
معین، مقرر، گماشته، آراسته، مجهز
auxiliary
معین، کمک دهنده، امدادى، کمکى
ally
پیوستن، متحد کردن، هم پیمان، دوست، معین
precise
دقیق و مختصر کردن، مختصر و مفید، جامع، صریح، دقیق، معین
regular
منظم، مرتب، با قاعده، معین، مقرر، عادى، باقاعده
settled
جمعیت دار، آباد، مقیم، مستقر، جاى گیر، ثابت، آرام، صاف، معین، مقرر
adjutant
یار، کمک، مساعد، یاور، (علوم نظامى) آجودان، معین
limiting
حد، محدود کردن، حدود، کنار، پایان، اندازه، وسعت، معین کردن، منحصر کردن limit
positive
مثبت، یقین، قطعى، محقق، معین، مطلق، ساده
punctual
دقیق، وقت شناس، خوش قول، بموقع، ثابت در یک نقطه، (مثل نقطه) لایتجزى، نکته دار، معنى دار، نیشدار، صریح، معین، مشروح، با ذکر جزئیات دقیق، آداب دان
accessory
فرعى، معین، (حقوق) همدست، معاون، شریک (جرم)، نمائات و نتایج (در جمع)، لوازم یدکى، (حقوق) تابع، لاحق، فروع و ضمائم، منضمات، لوازم فرعى، دعواى فرعى، هم دست
ancillary
فرعى، معین، کمک، دستیار، تابع، مستخدم بومى، مربوط به کلفت، کمکى
assignable
حواله اى، واگذاردنى، قابل تعیین و تخصیص، معین، مشخص، معلوم
accessorial
معاون، شریک، معین، فرعى، (حقوق) مربوط بمعاون جرم
given
(past: gave ; past participle: given) ـ واگذار کردن، دادن (به)، بخشیدن، دهش، دادن، پرداخت کردن، اتفاق افتادن، فدا کردن، ارائه دادن، بمعرض نمایش گذاشتن، رساندن، تخصیص دادن، نسبت دادن به، بیان کردن، شرح دادن، افکندن، گریه کردن give