معنی دادن
#۱۸۸٬۵۰۱
mean
(past: meant ; past participle: meant) ـ میانه، متوسط، وسطى، واقع دروسط، حد وسط، میانه روى، اعتدال، منابع درآمد، عایدى، پست فطرت، بدجنس، آب زیرکاه، قصد داشتن، مقصود داشتن، هدف داشتن، معنى و مفهوم خاصى داشتن، معنى دادن، میانگین
intend
قصد داشتن، خیال داشتن، فهمیدن، معنى دادن، بر آن بودن، خواستن
signify
دلالت کردن بر، حاکى بودن از، به اشاره فهماندن، معنى دادن، معنى بخشیدن
intimate
مطلبى را رساندن، معنى دادن، گفتن، محرم ساختن، صمیمى، محرم، خودمانى
read
(past: read ; past participle: read) ـ قرائت کردن، خواندن، تعبیر کردن، باز خواندن
spell
(past: spelt, spelled ; past participle: spelt, spelled) ـ هجى کردن، املاء کردن، درست نوشتن، پى بردن به، خواندن، طلسم کردن، دل کسى را بردن، سحر، جادو، طلسم، جذابیت، افسون، حمله ناخوشى، حمله
convey
رساندن، بردن، حمل کردن، نقل کردن
import
وارد کردن، به کشور آوردن، اظهار کردن، دخل داشتن به، تاثیر کردن در، با پیروزى به دست آمدن، تسخیر کردن، اهمیت داشتن، کالاى رسیده، کالاى وارده، (در جمع) واردات
express
بیان کردن، سریع، اظهار داشتن، ادا کردن، سریع السیر، صریح، روشن، ابراز کردن