فرهنگ آریان‌پور

معلوم‌ کردن

#۱۸۸٬۳۸۳

معنی‌های انگلیسی
۱

ascertain

معلوم کردن، ثابت کردن، معین کردن

۲

set

(past: set ; past participle: set) ـ مجموعه، نشاندن، دستگاه، دست، دسته، یکدست (ظروف و غیره)، دوره، جهت، سمت، قرار گرفته، واقع شده، لجوج، دقیق، روشن، مصمم، قرار دادن، گذاردن، نهادن، مرتب کردن، چیدن، کار گذاشتن، سوار کردن، جا انداختن، آغاز کردن، مستقر شدن

۳

prove

(past: proved ; past participle: proved, proven) ـ ثابت کردن، در آمدن

۴

pinpoint

چیز کوچک، با دقت اشاره کردن به

۵

determine

تصمیم گرفتن، مصمم شدن، حکم دادن، تعیین کردن