معلوم
#۱۸۸٬۳۷۷
pronounced
معلوم، مشخص، قطعى، مسلم
overt
فاش، آشکار، معلوم، واضح، نپوشیده، عمومى
active
فعال، دایر، کنشى، کارى، ساعى، حاضر بخدمت، تنزل بردار، با ربح، (دستور زبان) معلوم، متعدى، مولد، کنش ور، کنش گر
cretain
مسلم، قطعى، حتمى، معلوم، بعض، بعضى، برخى، تاحدى، اطمینان، خاطرجمعى
apparent
پیدا، آشکار، ظاهر، معلوم، وارث مسلم
definite
معین، قطعى، تصریح شده، صریح، روشن، معلوم
assignable
حواله اى، واگذاردنى، قابل تعیین و تخصیص، معین، مشخص، معلوم
monumental
یادگارى، درخور، یادگار، تاریخى، ماندگار، هویدا، معلوم، زیاد
determinate
تعیین شده، محدود، مستقر شده، معلوم، معین
determinable
قابل تعیین، معلوم کردنى، انقضاء پذیر
set
(past: set ; past participle: set) ـ مجموعه، نشاندن، دستگاه، دست، دسته، یکدست (ظروف و غیره)، دوره، جهت، سمت، قرار گرفته، واقع شده، لجوج، دقیق، روشن، مصمم، قرار دادن، گذاردن، نهادن، مرتب کردن، چیدن، کار گذاشتن، سوار کردن، جا انداختن، آغاز کردن، مستقر شدن
given
(past: gave ; past participle: given) ـ واگذار کردن، دادن (به)، بخشیدن، دهش، دادن، پرداخت کردن، اتفاق افتادن، فدا کردن، ارائه دادن، بمعرض نمایش گذاشتن، رساندن، تخصیص دادن، نسبت دادن به، بیان کردن، شرح دادن، افکندن، گریه کردن give
evident
بدیهى، آشکار، مشهود