فرهنگ آریان‌پور

اتفاق‌ افتادن

#۱٬۸۷۸

معنی‌های انگلیسی
۱

occur

رخ دادن، واقع شدن، اتفاق افتادن، خطور کردن

۲

befall

(past: befell ; past participle: befallen) ـ در رسیدن، اتفاق افتادن، رخ دادن، روى دادن

۳

betide

روى دادن، اتفاق افتادن

۴

happen

روى دادن، رخ دادن اتفاق افتادن، واقع شدن، تصادفا برخورد کردن، پیشامد کردن

۵

be

بریلیم - (Be)، عنصر جدول تناوبى با عدد اتمى 4 و جرم اتمى 9.012182 گرم بر مول، فلز بریلیوم به رنگ خاکسترى فولادى

۶

fare

کرایه، کرایه مسافر، مسافر کرایه اى، خوراک، گذراندن، گذران کردن

۷

light

به سبکى، آهسته، یواش، کم، به چابکى، تند، با خونسردى، از روى بى علاقگى

۸

develop

توسعه دادن، ایجاد کردن، بسط دادن، پرورش دادن

۹

transpire

رویدادن، بیرون آمدن، نشر کردن، نفوذ کردن، بخار پس دادن، فاش شدن، رخنه کردن، فراتراویدن