اتفاق افتادن
#۱٬۸۷۷
fall out
اتفاق افتادن، رخ دادن، مشاجره داشتن، ذرات رادیواکتیوى که از جو بزمین مى ریزد، باران رادیواکتیو
come about
اتفاق افتادن، به انجام رسیدن
take place
اتفاق افتادن
come to pass
اتفاق افتادن، رخ دادن
hap
اتفاق، قضا، روى دادن، اتفاق افتادن
give
(past: gave ; past participle: given) ـ واگذار کردن، دادن (به)، بخشیدن، دهش، دادن، پرداخت کردن، اتفاق افتادن، فدا کردن، ارائه دادن، بمعرض نمایش گذاشتن، رساندن، تخصیص دادن، نسبت دادن به، بیان کردن، شرح دادن، افکندن، گریه کردن
tide
جریان، عید، کشند داشتن، جزر و مد ایجاد کردن، اتفاق افتادن، کشند
occur
رخ دادن، واقع شدن، اتفاق افتادن، خطور کردن
befall
(past: befell ; past participle: befallen) ـ در رسیدن، اتفاق افتادن، رخ دادن، روى دادن
betide
روى دادن، اتفاق افتادن
chance
بخت، تصادف، شانس، فرصت، مجال، اتفاقى، اتفاق افتادن
fortune
بحث و اقبال، طالع، خوش بختى، شانس، مال، دارایى، ثروت، اتفاق افتادن، مقدر کردن
bechance
(befall =) ـ در رسیدن، اتفاق افتادن، رخ دادن، روى دادن