مصمم
#۱۸۷٬۱۸۱
determined
مصمم
set
(past: set ; past participle: set) ـ مجموعه، نشاندن، دستگاه، دست، دسته، یکدست (ظروف و غیره)، دوره، جهت، سمت، قرار گرفته، واقع شده، لجوج، دقیق، روشن، مصمم، قرار دادن، گذاردن، نهادن، مرتب کردن، چیدن، کار گذاشتن، سوار کردن، جا انداختن، آغاز کردن، مستقر شدن
intent
نیت، قصد، مرام، مفاد، معنى، منظور، مصمم
manful
دلیر، شجاع، مردانه، مردوار، مصمم
resolute
صاحب عزم، ثابت قدم، پا بر جا، مصمم، ثابت، تصویب کردن
resolved
باعزم، داراى عزم ثابت، مصمم
undeviating
بدون انحراف، بدون تردید راى، مصمم عامیانه
single minded
امین، بى تزویر، مصمم، با اراده
bent
(past: bent ; past participle: bent) ـ خمیدن، خمش، زانویه، خمیدگى، شرایط خمیدگى، زانویى، گیره، خم کردن، کج کردن، منحرف کردن، تعظیم کردن، دولا کردن، کوشش کردن، بذل مساعى کردن bend
firm
شرکت، تجارتخانه، کارخانه، موسسه بازرگانى، استوار، محکم، ثابت، پابرجا، راسخ، سفت کردن، استوار کردن
grim
ترسناک، شوم، عبوس، سخت، ظالم singleminded
bound
حد، مرز، کران، محدود، سرحد، خیز، جست و خیز، محدود کردن، تعیین کردن، هم مرز بودن، مجاور بودن، مشرف بودن (on یا with)، جهیدن آماده رفتن، عازم رفتن، مهیا، موجود، مقید، موظف
decided
قطعاً، حتما
decisive
قطعى، قاطع
foursquare
چهار ضلعى، مربع، لوزى، چهارگوش، محکم