مسدود کردن
#۱۸۵٬۹۹۱
obstruct
مسدود کردن، جلو چیزى را گرفتن، مانع شدن، ایجاد مانع کردن، اشکال تراشى کردن
obturate
مسدود کردن، بستن، مانع شدن، گرفتن
foreclose
مسدود کردن، محروم کردن، سلب کردن
bar
میله، شمش، مانع شدن، میل، تیر، نرده حایل، (مجازى) مانع، جاى ویژه زندانى در محکمه، دادگاه، هیئت وکلا، میکده، بار مشروب فروشى، از بین رفتن (ادعا) رد کردن دادخواست، بستن، مسدود کردن، بازداشتن، ممنوع کردن، بجز، به استثناء، بنداب
jam
گیر کردن چپاندن، مربا، فشردگى، چپاندن، فرو کردن، گنجاندن (با زور و فشار)، متراکم کردن، شلوغ کردن، شلوغ کردن (با آمد و شد زیاد)، بستن، مسدود کردن، وضع بغرنج، پارازیت دادن
bloc
بند آوردن، انسداد، جعبه قرقره، اتحاد دو یاچند دسته بمنظور خاصى، بلوک، کنده، مانع و رادع، قطعه، بستن، مسدود کردن، مانع شدن از، بازداشتن، قالب کردن، توده، قلنبه
calk
(caulker , calker , caulk =) ـ بتونه کارى کردن، زیرپوش سازى کردن، مسدود کردن، نعل زدن سر خوردن روى یخ، بانعل یالگد اسب مجروح شدن، کپیه کردن، محاسبه کردن، چرت زدن
clog
کنده، کلوخه، قید، پابند، ترمز سنگین کردن، کند کردن، مسدود کردن، بستن (لوله)، متراکم و انباشته کردن، زیادى پر کردن، لخته شدن
mure
(گرفتن) سوراخ، مسدود کردن، محصور کردن
block
بند آوردن، انسداد، جعبه قرقره، اتحاد دو یاچند دسته بمنظور خاصى، بلوک، کنده، مانع و رادع، قطعه، بستن، مسدود کردن، مانع شدن از، بازداشتن، قالب کردن، توده، قلنبه، کند، سد
calker
(caulk , calk , caulker =) ـ بتونه کارى کردن، زیرپوش سازى کردن، مسدود کردن، نعل زدن
occlude
بستن، مسدود کردن، خوردن
preclude
مانع جلو راه ایجاد کردن، مسدود کردن
barricade
سنگربندى موقتى، مانع، مسدود کردن (با مانع)
portcullis
محجر یا نرده کشویى، در ورودى قلعه هاى قدیم، پنجره کشودار، بستن، مسدود کردن
frozen
(past: froze ; past participle: frozen) ـ یخ بستن، منجمد شدن، بى اندازه سرد کردن، فلج کردن، فلج شدن، ثابت کردن، غیر قابل حرکت ساختن، یخ زدگى، افسردگى freeze