مستقیم
#۱۸۵٬۸۳۱
right
مستقیم، راست، درست، صحیح، واقعى، بجا، حق، عمودى، قائمه، درستکار، در سمت راست، درست کردن، اصلاح کردن، دفع ستم کردن از، درست شدن، قائم نگاه داشتن، قائم، ذیحق
firsthand
مستقیم، اصلى، دست اول، (مجازى) عالى
upstanding
مستقیم، قائم، سر راست، خوش هیکل، شرافتمند
first hand
مستقیم، اصلى
aright
درست، بدرستى، مستقیم، مستقیما
direct
مستقیما، سر راست، یکراست، بى درنگ
straight
راست، مستقیم، مستقیما، درست، رک، صریح، بى پرده، راحت، مرتب، عمودى، افقى، به طور سرراست
proximate
نزدیک، پیوسته، بى فاصله، مستقیم، تقریبى
attributive
اسنادى، (دستور زبان) مستقیم (در مورد صفات)
straightish
راست، مستقیم، رک، سر راست
point blank
مقابل هدف، روبه نشان، مستقیم، رک
fair
زیبا، لطیف، نسبتا خوب، متوسط، بور، بدون ابر، منصف، نمایشگاه، بازار مکاره، بى طرفانه
flush
تراز، به طور ناگهانى غضبناک شدن، بهیجان آمدن، چهره گلگون کردن (در اثر احساسات و غیره)، سرخ شدن، قرمز کردن، آب را با فشار ریختن، سیفون توالت، آبریز مستراح را باز کردن (براى شستشوى آن)، تراز کردن (گاهى با up)
running
دونده، مناسب براى مسابقه دو، جارى، مداوم
through
(thru =) ـ از میان، از وسط، از توى، بخاطر، از آغاز تا انتها، کاملاً، تمام شده، تمام، از طریق، بواسطه، در ظرف، سرتاسر واژه هاى شامل
immediate
بى درنگ، فورى، بلافاصله، بلا واسطه، پهلویى، آنى، ضرورى، بلافصل
straightforward
راست، درست، بى پرده، رک، سر راست، آسان