فرهنگ آریان‌پور

مرکز

#۱۸۴٬۷۸۸

معنی‌های انگلیسی
۱

center

مرکز، میان، وسط و نقطه مرکزى، درمرکز قرار گرفتن، تمرکز یافتن

۲

epicenter

مرکز زلزله

۳

hub

توپى چرخ، مرکز، قطب، مرکز فعالیت، تورى چرخ، مرکز چرخ

۴

seat

جا، صندلى، نیمکت، نشیمنگاه، مسند، سرین، کفل، مرکز، مقر، محل اقامت، جایگاه، نشاندن، جایگزین ساختن

۵

focus

کانون، مرکز توجه، متمرکز کردن توجه، نقطه تقاطع، کانون عدسى، فاصله کانونى، قطب، مرکز، مترکز کردن، به کانون آوردن، میزان کردن

۶

heart

قلب، سینه، آغوش، مرکز، دل و جرات، رشادت، مغز درخت، عاطفه، لب کلام، جوهر، دل دادن، جرات دادن، تشجیع کردن، بدل گرفتن

۷

centre

میان، مرکز، وسط و نقطه مرکزى، درمرکز قرار گرفتن، تمرکز یافتن

۸

meddle

میان، وسط، مرکز، کمر، میانى، وسطى، در وسط قرار دادن، فضولى کردن، دخالت بى جا کردن، مداخله کردن، مخلوط کردن، آمیختن، پراکنده کردن، جماع کردن، ور رفتن

۹

midpoint

نقطه میانى یا نزدیک مرکز

۱۰

core

مغز و درون هر چیزى، چنبره، هسته

۱۱

capital

حرف بزرگ، حرف درشت، پایتخت، سرمایه، سرستون، سرلوله بخارى، فوقانى، راسى، مستلزم بریدن سر یا قتل، قابل مجازات مرگ، داراى اهمیت حیاتى، عالى capital centri centro

۱۲

crossroad

محل تقاطع دو جاده