مرکز
#۱۸۴٬۷۸۸
center
مرکز، میان، وسط و نقطه مرکزى، درمرکز قرار گرفتن، تمرکز یافتن
epicenter
مرکز زلزله
hub
توپى چرخ، مرکز، قطب، مرکز فعالیت، تورى چرخ، مرکز چرخ
seat
جا، صندلى، نیمکت، نشیمنگاه، مسند، سرین، کفل، مرکز، مقر، محل اقامت، جایگاه، نشاندن، جایگزین ساختن
focus
کانون، مرکز توجه، متمرکز کردن توجه، نقطه تقاطع، کانون عدسى، فاصله کانونى، قطب، مرکز، مترکز کردن، به کانون آوردن، میزان کردن
heart
قلب، سینه، آغوش، مرکز، دل و جرات، رشادت، مغز درخت، عاطفه، لب کلام، جوهر، دل دادن، جرات دادن، تشجیع کردن، بدل گرفتن
centre
میان، مرکز، وسط و نقطه مرکزى، درمرکز قرار گرفتن، تمرکز یافتن
meddle
میان، وسط، مرکز، کمر، میانى، وسطى، در وسط قرار دادن، فضولى کردن، دخالت بى جا کردن، مداخله کردن، مخلوط کردن، آمیختن، پراکنده کردن، جماع کردن، ور رفتن
midpoint
نقطه میانى یا نزدیک مرکز
core
مغز و درون هر چیزى، چنبره، هسته
capital
حرف بزرگ، حرف درشت، پایتخت، سرمایه، سرستون، سرلوله بخارى، فوقانى، راسى، مستلزم بریدن سر یا قتل، قابل مجازات مرگ، داراى اهمیت حیاتى، عالى capital centri centro
crossroad
محل تقاطع دو جاده