فرهنگ آریان‌پور

مرتب کردن

#۱۸۳٬۸۶۷

معنی‌های انگلیسی
۱

draw up

مرتب کردن، کارها را تنظیم کردن، سیخ ایستادن

۲

set

(past: set ; past participle: set) ـ مجموعه، نشاندن، دستگاه، دست، دسته، یکدست (ظروف و غیره)، دوره، جهت، سمت، قرار گرفته، واقع شده، لجوج، دقیق، روشن، مصمم، قرار دادن، گذاردن، نهادن، مرتب کردن، چیدن، کار گذاشتن، سوار کردن، جا انداختن، آغاز کردن، مستقر شدن set straighten tidy

۳

range

برد، محدوده، حوزه، تغییر کردن، رسایى، چشم رس، تیررس، دسترسى، حدود، خط مبنا، منحنى مبنا، در صف آوردن، آراستن، مرتب کردن، میزان کردن، عبور کردن، مسطح کردن، سیر و حرکت کردن

۴

lineup

صف، تنظیم کردن، مرتب کردن، آماده و مجهز کردن، ترتیب جاى بازیکنان فوتبال، طرز قرار گیرى

۵

address

درست کردن، مرتب کردن، متوجه ساختن، قراول رفتن، دستور دادن، اداره کردن، نظارت کردن، خطاب کردن، عنوان نوشتن، مخاطب ساختن، سخن گفتن عنوان، نام و نشان، سرنامه، نشانى، آدرس، خطاب، خطابه، نطق، عریضیه، طرزخطاب، برخورد، مهارت، حمل، ارسال، نشانى دادن address ـ (44)

۶

arrange

آراستن، چیدن، قرار گذاشتن، مرتب کردن، ترتیب دادن، سازمند کردن

۷

concert

ساز و آواز، انجمن ساز و آواز، هم آهنگى، کنسرت، مرتب کردن، جور کردن

۸

dispose

(disposal =) ـ مرتب کردن، مستعد کردن، ترتیب کارها را معین کردن

۹

marshal

مارشال، ارتشبد، کلانتر، سردسته، به ترتیب نشان دادن، راهنمایى کردن با (تشریفات)، مرتب کردن

۱۰

collocate

پهلوى هم گذاردن، مرتب کردن

۱۱

serialize

نوبتى کردن، پیاپى ساختن، مسلسل کردن، مرتب کردن، سریال کردن

۱۲

regularize

منظم کردن، تنظیم کردن، نظم دادن، مرتب کردن