محصور کردن
#۱۸۱٬۱۵۷
embay
محصور کردن (در خلیج)، حبس کردن، توقیف کردن
ensphere
محصور کردن، به صورت کروى در آوردن، احاطه کردن
mure
(گرفتن) سوراخ، مسدود کردن، محصور کردن
yard
یارد (36 اینچ یا 3 فوت)، محوطه یا میدان، محصور کردن، انبار کردن (در حیاط)، واحد مقیاس طول انگلیسى معادل 0.9144 متر
bind
(past: bound ; past participle: bound) ـ بستن، گرفتار و اسیر کردن، مقید و محصور کردن، به هم پیوستن، چسباندن، صحافى کردن و دوختن، الزام آور و غیر قابل فسخ کردن (به وسیله تعهد یا بیعانه)، متعهد و ملزم ساختن، بند، قید، بستگى، علاقه، مقید کردن، جلد کردن
enwind
به دور چیزى پیچیدن، احاطه کردن، محصور کردن
immure
در چهار دیوار نگاه داشتن، محصور کردن، زندانى کردن
compass
تدبیر کردن، نقشه کشیدن، اختراع کردن، دور زدن، مدار چیزى را کامل نمودن، با قطب نما تعیین کردن، جهت کردن، محصور کردن، محدود کردن، فهمیدن، درک کردن حدود و ثغور، حوزه، دایره، حیطه، گرد، مدور، پرگار، قطب نما
embower
پناه دادن، محصور کردن، (در آلاچیق)، در داربست جادادن، در سایبان نشاندن
inclose
(inclosure =) ـ چهاردیوارى، حصار، چینه کشیدن، محصور کردن
cage
قفس، درقفس نهادن، درزندان افکندن cage encircle enclose
close
به دقت