محزون
#۱۸۱٬۱۰۸
despondent
محزون، دلسرد
lugubrious
محزون (به طور اغراق آمیز یا مضحک)، اندوهگین، غم انگیز، حزن انگیز، تعزیت آمیز
sad
غمگین، اندوگین، غمناک، نژند، محزون، اندوهناک، دلتنگ، افسرده و ملول
minor
کمتر، کوچکتر، پایین رتبه، خردسال، اصغر، شخص نابالغ، محزون، رشته فرعى، کهاد، صغرى، در رشته ثانوى یا فرعى تحصیل کردن، کماد، خرد، صغیر
sombre
(somber =) ـ سایه دار، تاریک، غم انگیز، محزون
triste
(tristful =) ـ اندوهناک، گرفته، محزون، غمگین
doleful
مغموم، محزون
hanging
عمل آویختن، اعدام، به دار زدن، چیز آویخته شده (مثل پرده و غیره)، آویز، معلق، آویزان، درحال تعلیق، محزون، مستحق اعدام
pensive
اندیشناک، متفکر، افسرده، پکر، گرفتار غم، محزون
tristful
(triste =) ـ اندوهناک، گرفته، محزون، غمگین
dejected
پژمان کردن، افسردن، دل شکسته کردن پژمان، نژند، افسرده، محزون و مغموم
plaintive
ناله آمیز، محزون، شکوه آمیز، سوزناک
blue
آبى، نیلى، مستعد افسردگى، داراى خلق گرفته، آسمان نیلگون
gloomy
تاریک، تیره، افسرده، غم افزا
downcast
دل افسردگى، غمگینى، سر به زیرى، ویرانى
cheerless
غمگین، افسرده، ناشاد
depressed
دژم، دلتنگ، پریشان، افسرده، غمگین، ملول