مجزا کردن
#۱۸۰٬۳۵۱
disassemble
مجزا کردن، سوا کردن، پیاده کردن (ماشین آلات)، به هم ریختن
isle
جزیره، جزیره کوچک، جزیره نشین کردن، مجزا کردن
excide
قطع کردن، مجزا کردن، جدا کردن
seclude
جدا کردن، مجزا کردن، منزوى کردن، گوشه انزوا اختیار کردن، منزوى شدن
discrete
گسسته، جدا، مجزا، مجرد، مجزا کردن
decollate
سربریدن، بى سر کردن، گردن زدن، مجزا کردن، ورق ورق کردن
individuate
تک قرار دادن، فرد کردن، انفرادى کردن، مجزا کردن، جدا کردن، تمیز دادن، شخصیت دادن، مشخص کردن
disassociate
جدا کردن، مجزا کردن، همکارى نکردن، از همکارى دست کشیدن
individualize
از دیگران جدا کردن، مجزا کردن، تک سازى، تمیز دادن، تشخیص دادن، حالت ویژه دادن، منفرد ذکر کردن، به صورت فردى در آوردن
draw off
کاستن، کم کردن، جدا کردن، مجزا کردن، دور کردن از
knock down
باضربت بزمین کوبیدن، گیج کردن، مجزا، مجزا کردن
fence
حصار، دیوار، پرچین، محجر، سپر، شمشیر بازى، خاکریز، پناه دادن، حفظ کردن، نرده کشیدن، شمشیر بازى کردن
immure
در چهار دیوار نگاه داشتن، محصور کردن، زندانى کردن
separate
جدا، جداگانه، جدا کردن، تفکیک کردن، سوا، علیحده، اختصاصى، سوا کردن، متارکه، انفصال
segregate
جدا، سوا، تک، جدا سازى، تفکیک، جدا کردن، تبعیض نژادى قائل شدن
sequester
جدایى، تفرقه، توقیف کردن، جدا کردن، مصادره کردن
disconnect
منفصل کردن، قطع کردن، جدا کردن، گسستن