مجزا
#۱۸۰٬۳۴۲
ditinct
مجزا، ممتاز، واضح، روشن، مشخص
isolated
مجزا کردن، سوا کردن، در قرنطینه نگاه داشتن، تنها گذاردن، منفرد کردن، عایق دار کردن
abstracted
مجزا، پریشان خیال، مختصر
apart
جدا، کنار، سوا، مجزا، غیر همفکر
discrete
گسسته، جدا، مجزا، مجرد، مجزا کردن
disjunct
منفصل، جدا شده، مجزا، (منطق) وجه تفکیک، شق
distinct
جدا، ممتاز، مجزا، واضح، متمایز
knock down
باضربت بزمین کوبیدن، گیج کردن، مجزا، مجزا کردن
aloof
دور، کناره گیر
lonely
تنها، بى کس، غریب، بى یار، متروک، بیغوله
single
واحد، منفرد، تک، فرد، تنها، یک نفرى، مجرد، (معمولاً با out) جدا کردن، برگزیدن، انتخاب کردن، انفرادى
parted
پاره، بخش، خرد، جزء مرکب چیزى، جزء مساوى، عنصر اصلى، عضو، نقطه، مکان، اسباب یدکى اتومبیل، مقسوم، تفکیک کردن، تفکیک شدن، جدا شدن، جدا کردن، نقش بازگیر، برخه، جزء، قطعه، جداشدن part sequestered
divided
تقسیم شده
secluded
منزوى
individual
شخص، فرد، تک، منحصر بفرد، متعلق به فرد
freestanding
(بناى) ساده، بى آلایش، بى پیرایه، بى زیور