مثال
#۱۷۹٬۸۶۱
parable
مثال، مثل، تمثیل، قیاس، نمونه، داستان اخلاقى
illustration
مثال، تصویر
example
نمونه، مثال، مثل، سرمشق، عبرت، مسئله، بامثال و نمونه نشان دادن
impresa
شعار، علامت، نشانه، جمله شعارى، پند، مثال
instant
دم، آن، لحظه، ماه کنونى، مثال، فوراً
exemplar
نمونه، سرمشق، نظیر، مانند، مثال، مثل، نسخه
exemplum
حکایت، قصیده، روایت، مثال، نمونه، تمثیل
instance
بعنوان مثال ذکر کردن، لحظه، مورد، نمونه، مثل، مثال، شاهد، وهله
saw
(past: saw ; past participle: seen) ـ دیدن، مشاهده کردن، نگاه کردن، فهمیدن، مقر یا حوزه اسقفى، بنگر
lead
[n]: سرب - (Pb)، عنصر جدول تناوبى با عدد اتمى 82 و جرم اتمى 207.2 گرم بر مول (past: led ; past participle: led) ـ سرب پوش کردن، سرب گرفتن، با سرب اندودن، سوق دادن، منجر شدن، رهبرى کردن، بردن، راهنمایى کردن، هدایت کردن، بر آن داشتن شاقول گلوله، رنگ سربى، پیش افت، تقدم، راهنمایى، رهبرى، هدایت، سرمشق، راه آب، مدرک
model
نمونه، مدل، مدل سازى، سرمشق، قالب، طرح، نقشه، طرح ریختن، ساختن، شکل دادن، مطابق مدل معینى در آوردن، نمونه قرار دادن
sample
نمونه، نمونه برداشتن، نمونه گرفتن، مسطوره، الگو، آزمون، واحد نمونه، نمونه نشان دادن، خوردن