متوسط
#۱۷۹٬۷۹۵
average
متوسط، معدل، حد وسط، میانه، درجه عادى، میانگین، حد وسط (چیزى را) پیدا کردن، میانه قرار دادن، میانگین گرفتن، روى هم رفته، بالغ شدن
fair
زیبا، لطیف، نسبتا خوب، متوسط، بور، بدون ابر، منصف، نمایشگاه، بازار مکاره، بى طرفانه
mean
(past: meant ; past participle: meant) ـ میانه، متوسط، وسطى، واقع دروسط، حد وسط، میانه روى، اعتدال، منابع درآمد، عایدى، پست فطرت، بدجنس، آب زیرکاه، قصد داشتن، مقصود داشتن، هدف داشتن، معنى و مفهوم خاصى داشتن، معنى دادن، میانگین
meant
میانه، متوسط، میان، مشترک
medial
میانى، وسطى، مابین، میانه، متوسط
medium
رسانه، واسطه، متوسط، (پزشکى) محیط کشت، میانجى، وسیله، معتدل
midway
نیمه راه، وسط مسیر، متوسط، میانجى
tolerable
قابل تحمل، نسبتا خوب، میانه، متوسط، قابل قبول، مدارا پذیر، تحمل پذیر
intermediate
میانه، متوسط، در میان آینده، مداخله کننده، در میان واقع شونده، واسطه، میانجى
run of the mill
برجسته نبودن در جنس، متوسط، عادى
par
برابرى، تساوى، تعادل، ب هاى رسمى سهم، برابر کردن
normal
در حال عادى، معمولاً، به طور عادى یا طبیعى normally
moderate
معتدل، ملایم، آرام، میانه رو، مناسب، محدود، اداره کردن، تعدیل کردن
passable
گذرپذیر، قابل قبول، قابل عبور runofthemill
indifferent
خونسرد، لاقید، بیطرف، بى تمایل، جزیى، بى اثر، ناچیز، نه چندان خوب