فرهنگ آریان‌پور

متوسط

#۱۷۹٬۷۹۵

معنی‌های انگلیسی
۱

average

متوسط، معدل، حد وسط، میانه، درجه عادى، میانگین، حد وسط (چیزى را) پیدا کردن، میانه قرار دادن، میانگین گرفتن، روى هم رفته، بالغ شدن

۲

fair

زیبا، لطیف، نسبتا خوب، متوسط، بور، بدون ابر، منصف، نمایشگاه، بازار مکاره، بى طرفانه

۳

mean

(past: meant ; past participle: meant) ـ میانه، متوسط، وسطى، واقع دروسط، حد وسط، میانه روى، اعتدال، منابع درآمد، عایدى، پست فطرت، بدجنس، آب زیرکاه، قصد داشتن، مقصود داشتن، هدف داشتن، معنى و مفهوم خاصى داشتن، معنى دادن، میانگین

۴

meant

میانه، متوسط، میان، مشترک

۵

medial

میانى، وسطى، مابین، میانه، متوسط

۶

medium

رسانه، واسطه، متوسط، (پزشکى) محیط کشت، میانجى، وسیله، معتدل

۷

midway

نیمه راه، وسط مسیر، متوسط، میانجى

۸

tolerable

قابل تحمل، نسبتا خوب، میانه، متوسط، قابل قبول، مدارا پذیر، تحمل پذیر

۹

intermediate

میانه، متوسط، در میان آینده، مداخله کننده، در میان واقع شونده، واسطه، میانجى

۱۰

run of the mill

برجسته نبودن در جنس، متوسط، عادى

۱۱

par

برابرى، تساوى، تعادل، ب هاى رسمى سهم، برابر کردن

۱۲

normal

در حال عادى، معمولاً، به طور عادى یا طبیعى normally

۱۳

moderate

معتدل، ملایم، آرام، میانه رو، مناسب، محدود، اداره کردن، تعدیل کردن

۱۴

passable

گذرپذیر، قابل قبول، قابل عبور runofthemill

۱۵

indifferent

خونسرد، لاقید، بیطرف، بى تمایل، جزیى، بى اثر، ناچیز، نه چندان خوب