متوجه شدن
#۱۷۹٬۷۷۲
lend
(past: lent ; past participle: lent) ـ عاریه دادن، قرض دادن، وام دادن، معطوف داشتن، متوجه کردن، متوجه شدن
animadvert
خرده گرفتن، اعتراض کردن، متوجه شدن، تعیین تقصیر و مجازات (به وسیله ى دادگاه) نمودن
dig
(past: dug ; past participle: dug) ـ حفر، کاوش، حفارى، کنایه، کندن، (مجازى) کاوش کردن، فرو کردن
see
(past: saw ; past participle: seen) ـ دیدن، مشاهده کردن، نگاه کردن، فهمیدن، مقر یا حوزه اسقفى، بنگر
spy
جاسوس، جاسوسى کردن
fall
(past: fell ; past participle: fallen) ـ خزان، پائیز، سقوط، هبوط، نزول، زوال، آبشار، افتادن، ویران شدن، فرو ریختن، پایین آمدن، تنزل کردن
strike
(past: struck ; past participle: struck) ـ زدن، ضربت زدن، خوردن به، بخاطر خطور کردن، سکه ضرب کردن، اعتصاب کردن، اصابت، اعتصاب، ضربه، برخورد، ضربه زدن
observe
رعایت کردن، مراعات کردن، مشاهده کردن، ملاحظه کردن، دیدن، گفتن، برپا داشتن (جشن و غیره)
discover
پى بردن، دریافتن، یافتن، پیدا کردن، کشف کردن، مکشوف ساختن