اندوختن
#۱۷٬۷۸۲
lay in
اندوختن، ذخیره کردن، ادعا کردن، رنگ آمیزى کردن
hive
کندو، (مجازى) جاى کار و پر قیل و قال، مرکز تجمع، در کندو جمع کردن، اندوختن
pile
کپه، توده، کومه، مقدار زیاد، کرک، یک تارموى، خواب پارچه، پارچه خزنما، ستون، ستون لنگرگاه، ستون پل، سد، موج شکن، توده کردن، کومه کردن، اندوختن، پرز قالى و غیره
save
نجات دادن، رهایى بخشیدن، نگاه داشتن، اندوختن، پس انداز کردن، فقط بجز، بجز این که
store
انباره، انبار کردن، ذخیره کردن، انبار، مخزن، ذخیره، اندوخته، موجودى، مغازه، دکان، فروشگاه، اندوختن
acquire
به دست آوردن، حاصل کردن، اندوختن، پیدا کردن
reserve
پس نهاد، کنار گذاشتن، پس نهاد کردن، نگه داشتن، اختصاص دادن، اندوختن، اندوخته، ذخیره، احتیاط، یدکى، (در مورد انسان) تودار بودن، مدارا، از پیش حفظ کردن، رزرو کردن
accumulate
انباشتن، جمع شده، جمع شونده، اندوختن، روى هم انباشتن
put by
منصرف شدن، قطع کردن، کنار گذاردن، اندوختن
roll up
جمع کردن، اندوختن، چرخیدن
salt away
(salt down =) ـ (گوشت و غیره را) نمک سود کردن، نمک زدن به (براى حفظ گوشت و غیره)، اندوختن
salt down
(salt away =) ـ (گوشت و غیره را) نمک سود کردن، نمک زدن به (براى حفظ گوشت و غیره)، اندوختن
stash
انبار کردن، ذخیره کردن (در محل مخفى براى آینده)، انباشتن، محبوس کردن، پنهانگاه
amass
گرد آوردن، توده کردن، متراکم کردن
hoard
اندوخته، ذخیره، احتکار، ذخیره کردن (بیشتر با up)، احتکار کردن، انباشتن، گنج
stock
ذخیره، حاضر، موجود، دم دست، درانبار، آماده، موجودى کالا، کنده، تنه، ته ساقه، قنداق تفنگ، پایه، دسته ریشه، نیا، سرمایه، مواشى، پیوندگیر، موجودى، مایه، سهام، به موجودى افزودن انبار کردن، ذخیره کردن واژه هاى شامل