ماده
#۱۷۵٬۵۷۵
metal
ماده، جسم، فلز، فلزى، ماده مذاب سنگ ریزى کردن، فلزى کردن، با فلز پوشاندن
matter
ماده، جسم، ذات، ماهیت، جوهر، موضوع، امر، مطلب، چیز، اهمیت، مهم بودن، اهمیت داشتن
stuff
چیز، ماده، کالا، جنس، مصالح، پارچه، چرند، پر کردن، تپاندن، چپاندن، انباشتن
woman
زن، زنانگى، کلفت، رفیقه (نامشروع)، زن صفت، ماده، مونث، جنس زن
clause
شرط، ماده، عهد، بند، جزء، قضیه، جزیى از جمله
female
جنس ماده، مونث، زنانه، جانور ماده، زن، نسوان
abscess
ورم چرکى، ماده، دمل، آبسه، دنبل
article
به صورت مواد در آوردن، تفریح کردن، کالا، متاع، چیز، اسباب، ماده، بند، فصل، شرط، مقاله، گفتار، حرف تعریف (مثل the) ـ
material
جنس، ماده، مصالح، مادى، جسمانى، مهم، عمده، کلى، جسمى، اساسى، اصولى، مناسب، مقتضى، مربوط، جسم
paragraph
پرگرد، پاراگراف، بند، فقره، ماده، بند بند کردن، فاصله گذارى کردن، انشاء کردن
provision
تهیه، قید، توشه، تدارک، شرط، بند، ماده، قوانین، سورسات رساندن، مقرر داشتن، شرط کردن
substance
جسم، جوهر، مفاد، استحکام، ماده، شیى، جنس، ماده اصلى، ذات، مفهوم، دوام، مسند
stipulation
قید، قرار، تصریح، شرط ضمن عقد، ماده، قرار داد
entry
ثبت، فقره، قلم، دخول، مدخل، ادخال، ورود، راه، راهرو، ثبت در دفتر، چیز ثبت شده یا وارد شده