لکه دار کردن
#۱۷۴٬۴۴۲
besmirch
لکه دار کردن
maculate
لکه دار کردن، آلودن، بى عفت کردن، لکه دار
denigrate
لکه دار کردن، سیاه کردن، بد نام کردن
maculation
لکه دار کردن، ملوث نمایى
foul
ناپاک، پلید، شنیع، ملعون، غلط، نادرست، خلاف، طوفانى، حیله، جرزنى، بازى بى قاعده، ناپاک کردن، لکه دار کردن، گوریده کردن، چرک شدن، به هم خوردن، گیر کردن، نارو زدن (در بازى) ـ
blame
مقصر دانستن، عیب جویى کردن از، سرزنش کردن، ملامت کردن، انتقاد کردن، گله کردن، لکه دار کردن، اشتباه، گناه، سرزنش
brand
داغ، داغ و درفش، نشان، انگ، نیمسوز، آتشپاره، جور، جنس، نوع، مارک، علامت، رقم، (مجازى) لکه بدنامى، (در شعر) داغ کردن، داغ زدن، (مجازى) خاطرنشان کردن، لکه دار کردن
smear
لکه، آغشتن، آلودن، لکه دار کردن
macule
لکه خورشید (macula)، لکه، سیاهى، خال، لکه دار کردن
mottle
خالدار، لکه دار، لکه لکه، ابرى، رگه رگه، با خال هاى رنگارنگ نشان گذاردن، لکه دار کردن
slurry
ماده آبکى (مثل آب آهک)، تبدیل به محلول آبکى کردن، آبکى، لکه دار کردن، مبهم
smirch
لکه، کثافت، ننگ، لکه دار کردن
smutch
اثر و یا نشان آلودگى، لکه کثیف، کثیف کردن، آلوده کردن، لکه دار کردن
asperse
بد نام کردن، لکه دار کردن، هتک شرف کردن، اهانت وارد آوردن، آب پاشیدن به
blemish
خسارت وارد کردن، آسیب زدن، لکه دار کردن، بدنام کردن، افترا زدن، نقص
pollute
نجس کردن، آلودن، ملوث کردن