فرهنگ آریان‌پور

لحظه

#۱۷۳٬۷۴۹

معنی‌های انگلیسی
۱

moment

لحظه، دم، آن، هنگام، زمان، اهمیت

۲

stound

لحظه، وقفه، فصل، دوران، درد، غم، حمله، درد کردن

۳

spot

خال، نقطه، لک، موضع، بجا آوردن، مکان، محل، لکه، زمان مختصر، لحظه، لکه دار کردن یاشدن، با خال تزیین کردن، در نظر گرفتن، کشف کردن، آماده پرداخت، فورى

۴

flash

تلالوء، تاباندن، برق، روشنایى مختصر، یک آن، لحظه، بروز ناگهانى، جلوه، تشعشع، برق زدن، ناگهان شعله ور شدن، زود گذشتن، فلاش عکاسى

۵

jiffy

(jiff =) ـ یک آن، یک لحظه، یک دم

۶

minute

دقیقه، دم، آن، لحظه، پیش نویس، مسوده، یادداشت، (به صورت جمع) گزارش وقایع، خلاصه مذاکرات، خلاصه ساختن، صورت جلسه نوشتن، پیش نویس کردن بسیار خرد، ریز، جزیى، کوچک

۷

instant

دم، آن، لحظه، ماه کنونى، مثال، فوراً

۸

instance

بعنوان مثال ذکر کردن، لحظه، مورد، نمونه، مثل، مثال، شاهد، وهله

۹

second

دوم آن که، ثانیا

۱۰

twinkle

چشمک زدن (بویژه در مورد ستارگان)، برق زدن یا تکان تکان خوردن، چشمک، بارقه، تلالوء

۱۱

split second

قسمتى از ثانیه، آن