لباس
#۱۷۳٬۳۲۱
garb
لباس، پوشاک ویژه، کسوت، ظاهر، طرز، جامه پوشانیدن به، لباس پوشانیدن، طرز رفتار
dress
لباس پوشیدن، جامه بتن کردن، مزین کردن، لباس، درست کردن موى سر، پانسمان کردن، پیراستن
costume
لباس، جامه، لباس محلى
dressing
لباس پوشیدن، جامه بتن کردن، مزین کردن، لباس، درست کردن موى سر، پانسمان کردن، پیراستن dress
rig
بادگل و بادبان آراستن، مجهز کردن، آماده شدن، با خدعه و فریب درست کردن، گول زدن، دکل آرایى، وضع حاضر، سر و وضع، اسباب، لوازم، لباس، جامه، تجهیزات
togs
(زبان عامیانه) جامه پوشاندن، لباس پوشیدن، جامه دست کامل جامه برای کار بخصوصی
vest
جلیقه، زیرپوش کشباف، لباس، واگذار کردن، اعطا کردن، محول کردن، ملبس شدن واژه هاى شامل
thing
چیز، شییء، کار، اسباب، دارایى، اشیاء، جامه، لباس، موجود
clobber
(انگلیس) خمیر یاچسب سیاه رنگى که با آن ترک و شکاف هاى کفش را پر مى کنند، دنده (ماشین)، لباس، جامه، وصله کردن، به هم پیوستن، زدن، کتک زدن
gaberdine
رداى بلند، جبه، لباس، پوشش، گاباردین
accouterment
وسایل، اسباب، (علوم نظامى) تجهیزات، لباس، ساز و برگ
bibandtucker
(زبان عامیانه) لباس، ملبوس
outfit
تجهیز، ساز و برگ، همسفر، گروه، بنه سفر، توشه، لوازم فنى، سازو برگ آماده کردن، تجهیز کردن خودمانی