گیج کردن
#۱۷۲٬۲۴۴
daze
گیج کردن، خیرگى، (در اثر ضربت یا سرما یا نور زیاد و غیره)
bemuse
گیج کردن، غرق افکار شاعرانه کردن، به فکر انداختن
fuddle
گیج کردن، سردرگم و هاج و واج شدن، دائم الخمر بودن
befuddle
گیج کردن، مست کردن، (با مشروب) سرمست کردن
bewilder
گیج کردن، سردرگم کردن، گم کردن
fox
روباه، روباه بازى کردن، تزویر کردن، گیج کردن
fuzz
کرک، پرز، ریش تازه جوان، کرکى شدن، ریش ریش شدن، کرکى کردن، پرزدار کردن، مست کردن، گیج کردن
addle
چرکى، باطلاق، کثافت، (مجازى) سختى، گرفتارى، آدم بى کله، گندیده، فاسد ضایع کردن، فاسد کردن، ضایع شدن، فاسد شدن، رسیدن، عمل آمدن، گیج کردن، خرف کردن
befog
با مه پوشیدن، گیج کردن
besot
مست کردن، گیج کردن، مبهوت کردن، شیفته و مسحور کردن
flummox
(confuse =) ـ آشفته کردن، مغشوش کردن، گیج کردن، درجواب عاجز کردن
fluster
سراسیمه کردن، گیج کردن، گرم شدن کله (در اثر مشروب)، دست پاچه کردن، عصبانى کردن، آشفتن، مضطرب کردن، سرآسیمگى، دست پاچگى
astonish
متحیر کردن، گیج کردن
confound
پریشان کردن، گیج کردن، عاجز کردن
incommode
ناراحت کردن، ناراحت گذاردن، دردسر دادن، آزار رساندن، گیج کردن، دست پاچه کردن
flabbergast
مبهوت کردن، گیج کردن
knock down
باضربت بزمین کوبیدن، گیج کردن، مجزا، مجزا کردن