فرهنگ آریان‌پور

انبوه شدن

#۱۶٬۷۸۲

معنی‌های انگلیسی
۱

congest

انبوه شدن، متراکم کردن، گرفته کردن

۲

overcrowd

انبوه شدن، بسیار شلوغ کردن، ازدحام کردن

۳

flocculate

قلنبه، انبوهى، طره، کلاله، کاکل، اجتماع کردن، به صورت رشته هاى انبوه و کرکدار در آوردن، انبوه شدن، لخته شده

۴

mass

انبوه، توده، جرم، مراسم عشاء ربانى، کپه، گروه، جمع، حجم، قسمت عمده، جمع آورى کردن، توده مردم

۵

horde

(مشتق از کلمه ترکى اردو) ایل و تبار، گروه بیشمار، گروه، دسته، گروه ترکان و مغولان

۶

overgrow

بیش از حد روئیدن، روى چیزى را پوشانیدن

۷

snowball

گلوله برف، گلوله برف بازى، با گلوله برف زدن، بسرعت زیاد شدن

۸

accumulate

انباشتن، جمع شده، جمع شونده، اندوختن، روى هم انباشتن