انبوه
#۱۶٬۷۶۹
bushy
انبوه، پرپشت
clump
انبوه، دسته، خوشه، ضربه سنگین، مشت، انبوه کردن
floccose
انبوه، کرکدار، داراى دسته هاى کرک یا پشم، کلاله اى، کاکل دار
bike
کندوى زنبو عسل، انبوه، جمعیت، مخفف bicycle، دوچرخه
heap
توده، کپه، کومه، پشته، انبوه، گروه، جمعیت، توده کردن، پر کردن
dense
متراکم، چگال، غلیظ، انبوه، احمق، خنگ
gross
ناخالص، فاهش، درشت، قراص، بزرگ، ستبر، عمده، زمخت، درشت بافت، زشت، شرم آور، ضخیم، بى تربیت، وحشى، توده، انبوه، وزن سرجمع چیزى (با ظرف و غیره در مقابل net یعنى وزن خالص)، جمع کل، بزرگ کردن، جمع کردن، زمخت کردن، کلفت کردن، به صورت سود ناویژه به دست آوردن
clumpy
خوشه دار، انبوه
aggregate
جمع شده، متراکم، متراکم ساختن، جمع آمده، (جانور شناسى، گیاه شناسى) به هم پیوسته، انبوه، توده، تراکم، جمع، مجموع، جمع کردن، جمع شدن، توده کردن
congeries
توده، انباشته، تراکم، انبوه، کومه، کپه
luxuriant
وافر، مجلل، انبوه، پربرکت
collective
به هم پیوسته، انبوه، اشتراکى، اجتماعى، جمعى
aggregation
گرد آمدگى، اجتماع، توده، انبوه، تراکم، تجمع
colony
مستعمره، مستملکات، مهاجر نشین، جرگه
rampant
شایع، منتشر شده، فراوان، حکمفرما گیاه شناسی