گذاردن
#۱۶۷٬۳۶۵
invest
گذاردن، نهادن، منصوب کردن، اعطاء کردن سرمایه گذاردن
repose
گذاردن، آرمیدن، دراز کشیدن، غنودن، سامان، آسودگى، استراحت
put
(past: put ; past participle: put) ـ گذاردن، قرار دادن، عذاب دادن، تقدیم داشتن، ارائه دادن، در اصطلاح یا عبارت خاصى قرار دادن، ترجمه کردن، تعبیر کردن، عازم کارى شدن، به فعالیت پرداختن، به کار بردن، منصوب کردن واداشتن، ترغیب کردن، متصف کردن، فرض کردن، ثبت کردن، تعویض کردن، انداختن، پرتاب، سعى، مستقر
pose
(baffle، puzzle، question =) ـ مطرح کردن، گذاردن، قرار دادن، اقامه کردن، ژست گرفتن، وانمود شدن، قیافه گرفتن، وضع، حالت، ژست، قیافه گیرى براى عکسبردارى، سوال پیچ کردن با سئوال گیر انداختن
thole
کشیدن، تحمل کردن، گذاردن، اجازه دادن، چوب یا میله اهرم پارو، گنبد، قبه
impone
تسجیل کردن، گذاردن، تکلیف کردن، شرط بندى کردن
imprint
مهر زدن، نشاندن، گذاردن، زدن، منقوش کردن
instate
گماشتن، برقرار کردن، منصوب نمودن، گذاردن
situate
(حقوق) واقع در، واقع شده، درمحلى گذاردن، جا گرفتن
put on
(pretended , assumed =) ـ تصنعى، وانمود شده، تحمیل کردن، گذاردن، صرف کردن، به خود بستن، وانمود کردن، به کار انداختن، اعمال کردن، به کار گماردن، افزودن، انجام دادن، دست انداختن
lay
(past: lay ; past participle: lain) ـ دروغ گفتن، سخن نادرست گفتن، دروغ، کذب دراز کشیدن، خوابیدن، افتادن، ماندن، واقع شدن، قرار گرفتن، موقتا ماندن، وضع، موقعیت، چگونگى lie