کوبیدن
#۱۶۵٬۱۴۲
bruise
کوبیدن، کبود کردن، زدن، سائیدن، کبود شدن، ضربت دیدن، کوفته شدن، کبود شدگى، تباره
ram
قوچ، گوسفند نر، دژکوب، پیستون منگنه آبى، تلمبه، کلوخ کوب، کوبیدن، فرو بردن، بنقطه مقصود رسانیدن، سنبه زدن، با دژکوب خراب کردن، برج حمل
beat
(past: beat ; past participle: beaten) ـ تپیدن، زدن، کتک زدن، چوب زدن، شلاق زدن، کوبیدن ضرب، ضربان، ضربان نبض و قلب، زمان عبور کلمه، تپش، ضربت موسیقى، غلبه، پیشرفت، زنش
frap
(در کشتى گیرى) سفت بستن، سفت کشیدن، محکم بستن، زدن، ضرب زدن، کوبیدن
nail
ناخن، سم، چنگال، چنگ، میخ، میخ سرپهن، گل میخ، با میخ کوبیدن، با میخ الصاق کردن، به دام انداختن، قاپیدن، زدن، کوبیدن، گرفتن
pash
ضربت خرد کننده، سقوط برف سنگین، باران شدید، یورش، نرمى، با زور پرتاب کردن، کوبیدن، رگبار تند باریدن، سر، کله
berry
دانه، حبه، تخم ماهى، (گیاه شناسى) میوه توتى، توت، کوبیدن، زدن، دانه اى شدن، توت جمع کردن، توت دادن، به شکل توت شدن، سته
drive
(past: drove ; past participle: driven) ـ راندن، بردن، عقب نشاندن، سوارى کردن، کوبیدن (میخ و غیره)، تحریک کردن
flail
آلت نوسانى هر چیزى، گندم کوب، کوبیدن، شلاق زدن، خرمن کوب
forge
کوره آهنگرى، دمگاه، کوره قالگرى، جعل، تهیه جنس قلابى، جعل کردن، اسناد ساختگى ساختن، آهنگرى کردن، کوبیدن، جلو رفتن
pound
آغل حیوانات گمشده و ضاله، آغل، بازداشتگاه بدهکاران و جنایتکاران، استخر یا حوض آب، واحد وزن (امروزه معادل 453.69243 گرم مى باشد)، لیره، واحد مسکوک طلاى انگلیسى، ضربت، کوبیدن، آرد کردن، به صورت گرد در آوردن، بامشت زدن
smite
(past: smote ; past participle: smitten) ـ زدن، شکست دادن، خرد کردن، شکستن، کشتن، ذلیل کردن، کوبیدن
stave
(past: staved, stove ; past participle: staved, stove) ـ میله نردبان، چماق، دنده بشکه، چوب، شیارهاى نازک چوب، لوله آب، شبیه لوله، ایجاد سوراخ کردن، شکستن، ریزش کردن، به شکل چوب دستى یا چماق و غیره درآوردن، با چماق زدن، کوبیدن، (موسیقى) روى خط حامل نوشتن، حامل، بند شعر واژه هاى شامل
hammer
چکش، پتک، چخماق، استخوان چکشى، چکش زدن، کوبیدن، سخت کوشیدن، ضربت زدن
mallet
گرز، پتک، چکش، کلوخ کوب، چوگان، زدن، چکش زدن، کوبیدن
pummel
(poundbeat =) ـ کوبیدن، زدن، له کردن
fustigate
کتک زدن، چوب زدن، کوبیدن، انتقاد کردن