کفیل
#۱۶۱٬۳۶۵
bond
قید، بند، زنجیر، (مجازى) قرارداد الزام آور، عهد و میثاق، هر چیزى که شخص را مقید سازد، معاهده، قرارداد، کفیل، رابطه، پیوستگى، ضمانت، (حقوق) تضمین نامه یا تعهدنامه دایر به پرداخت وجه، رهن کردن، تضمین کردن، اوراق قرضه
bail
توقیف، حبس، واگذارى، انتقال، ضمانت، کفالت، بامانت سپردن، کفیل گرفتن، تسمه، حلقه دور چلیک، سطل، به قید کفیل آزاد کردن
surety
ضامن، پابندان، کفیل، گرو، وثیقه، اطمینان
sponsor
ضامن، ملتزم، التزام دهنده، حامى، کفیل، متقبل، ضمانت کردن، مسئولیت را قبول کردن، بانى، بانى چیزى شدن
bailsman
ضامن، کفیل
bondsman
برده، غلام، ضامن، کفیل
guarantor
ضامن، ضمانت کننده، کفیل، متعهد
locumtenens
قائم مقام، جانشین، کفیل، جانشین موقت
acting
کنش، فعل، کردار، عمل، کار، حقیقت، امر مسلم، فرمان قانون، تصویب نامه، اعلامیه، (حقوق) سند، پیمان، رساله، سرگذشت، پرده ى نمایش (مثل پرده ى اول) ـ کنش کردن، کار کردن، عمل کردن، جان دادن، روح دادن، برانگیختن، رفتار کردن، اثر کردن، بازى کردن، نمایش دادن act
guardian
نگهبان، ولى (اولیاء)، (حقوق) قیم