کف
#۱۶۱٬۰۵۶
foam
کف، جوش و خروش، حباب هاى ریز، کف کردن، کف به دهان آوردن
skim
کف، ریم، کف گیرى، تماس اندک، شیر خامه گرفته، کف گرفتن از، سرشیر گرفتن از، تماس مختصر حاصل کردن، به طور سطحى مورد توجه قرار دادن، به طور سطحى خواندن
dross
کف روى سطح فلزات مذاب، مواد خارجى، تفاله
spume
کف روى دیگ، کف کردن، کف
insole
کف، کفى کفش
blubber
کف، حباب، چربى بالن وسایرپستانداران دریایى، چاق شدن، چربى آوردن، هاى هاى گریستن، با صدا گریستن، الچروبه
bed
بستر، کف، رختخواب، (مجازى) طبقه، ته، باغچه، خوابیدن (در بستر)، تشکیل طبقه دادن
deck
عرشه، عرشه کشتى، کف، سطح، دستینه، دسته، (در ورق بازى) یک دسته ورق آراستن، زینت کردن، عرشه دار کردن، (معنى مجازى) پوشاندن
scum
تفاله، پس مانده، کف، طبقه وازده اجتماع، درده گرفتن
silt
لاى، لجن، گل، کف، درده، ته مانده، لجن گرفتن، لیمون
slag
تفاله، کف، چرک، درده، خاکستر، گداز آتشفشانى، فلز نیم سوخته، مزخرف، آشغال، تفاله گرفتن از
apron
پیش دامن، پیش بند، کف، صحن فلزکاری
offal
آشغال، آخال، کف، مواد زائد، لاشه
bottom
ته، پایین، تحتانى، زیر، کشتى، کف
scoria
تفاله معدنى، کف، روباه، سربار