کشتن
#۱۶۰٬۳۱۴
kill
کشتن، به قتل رساندن، ذبح کردن، ضایع کردن
burke
کشتن، خفه کردن، به طور آهسته و غیر مستقیم از شرکسى راحت شدن
amortize
کشتن، بى حس کردن، خراب کردن، (حقوق) بدیگرى واگذار کردن، وقف کردن، مستهلک کردن
assassinate
کشتن، به قتل رساندن، ترور کردن
doin
رو به خرابى نهادن، کشتن، لخت کردن، فریب دادن
fordo
(foredo =) ـ نابود کردن، کشتن، ویران ساختن، ضایع کردن
misdo
بد انجام دادن، ناصحیح انجام دادن، کشتن
foredo
(fordo =) ـ نابود کردن، کشتن، ویران ساختن، ضایع کردن
dispatch
اعزام کردن، اعزام، توزیع امکانات، گسیل، گسیل داشتن، گسیل کردن، اعزام داشتن، روانه کردن، فرستادن، مخابره کردن، ارسال، انجام سریع، کشتن، شتاب، پیغام
administer
اداره کردن، تقسیم کردن، تهیه کردن، اجرا کردن، توزیع کردن، (حقوق) تصفیه کردن، نظارت کردن، وصایت کردن، انجام دادن، اعدام کردن، کشتن، (موسیقى) رهبرى کردن (ارکستر) ـ مدیر، رئیس، (حقوق) مدیر تصفیه، وصى
extinguish
خاموش کردن، خفه کردن، فرو نشاندن، کشتن، منقرض کردن
administrate
(administer =) ـ اداره کردن، تقسیم کردن، تهیه کردن، اجرا کردن، توزیع کردن، (حقوق) تصفیه کردن، نظارت کردن، وصایت کردن، انجام دادن، اعدام کردن، کشتن، (موسیقى) رهبرى کردن (ارکستر) ـ مدیر، رئیس، (حقوق) مدیر تصفیه، وصى
knock off
دست کشیدن از، از کار دست کشیدن، مردن، کشتن
hit
(past: hit ; past participle: hit) ـ زدن، خوردن، اصابت، موفقیت، ضربت، تصادف، نمایش یا فیلم پرمشترى، خوردن به، اصابت کردن به هدف زدن
off
قطع، خاموش، ملغى، پرت، دور، از محلى بخارج، به سوى (خارج)، عازم به سوى، دورتر، از یک سو، از کنار، از روى، خارج از، مقابل، عازم، تمام، کساد، بیموقع، غیر صحیح، مختلف off ـ (84)
waste
هرز دادن، حرام کردن، بیهوده تلف کردن، نیازمند کردن، بى نیرو و قوت کردن، از بین رفتن، باطله، زائد، اتلاف